


The wise man said just walk this way
To the dawn of the light
The wind will blow into your face
As the years pass you by
Hear this voice from deep inside
It's the call of your heart
Close your eyes and your will find
The passage out of the dark
The wise man said just find your place
In the eye of the storm
Seek the roses along the way
Just beware of the thorns
The wise man said just raise your hand
And reach out for the spell
Find the door to the promised land
Just believe in yourself
Hear this voice from deep inside
It's the call of your heart
Close your eyes and your will find
The passage out of the dark
Here I am
Here I am
In the land of the morning star
Here I am
Here I am
In the land of the morning star
...
نوشته شده توسط : نرگس خانوم
آخراي فصل پاييز يه درخت پيرو تنها
تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگا
يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني در کنارم
آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتي برگ درخت و مي ديد داره از غصه مي ميره
با خدا رازو نياز کرد اونو از درخت نگيره
با دلي خورد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
اي خدا کاري بکن که تا بهار همينجا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت
قافل از اينکه يه گوشه باد همه حرفاشو مي شنفت
باد اومد با خنده اي گفت آخه اين حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراون
سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يه کوهي به دخت چسبيدو چسبيد
تا که باد رفت پيش بارون بارونم غصه رو فهميد
بارون گفت با رعدو برقم مي سوزونمش تا ريشه
تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه
ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که بارون آرزوش اين بود که مي مرد
برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود
هر کي زندگيشو باخته دلش از خدا جدا بود
...
متن آهنگی ازراما.
نوشته شده توسط : نسرین

You don't remember me, but I remember you
I lie awake and try so hard not to think of you
But who can decide what they dream, and dream I do
I believe in you
I'll give up everything just to find you
I have to be with you
To live, to breathe
You're taking over me
Have you forgotten all I know, and all we had
You saw me mourning my love for you, and touched my hand
I knew you loved me then
I believe in you
I'll give up everything just to find you
I have to be with you
To live, to breathe
You're taking over me
I look in the mirror and see your face
If I look deep enough
So many things inside that are
Just like you are taking over
I believe in you
I'll give up everything just to find you
I have to be with you
To live, to breathe
You're taking over me
taking over
Taking over me
دانلود آهنگ
نوشته شده توسط:علیرضا
به زانوی غم سر گزارد دلم
چنان داغدار توام روز و شب
که خونابه از دیده بارد دلم
تورا ای خدایی ترین آرزو
به دست خدا می سپارد دلم
تو رفتی ولی یاد تو ماندنیست
پس از تو چنین می نگارد دلم
تو رفتی ولی داغ تو ماندنیست
پس از تو چنین می نگارد دلم
اسیرم اسیر غم و داغ تو
سر کوی تو خانه دارد دلم
نگاهی تو بر چشم ترم
مرو تو ز خانه ای مادرم
پرستوی مهاجرم
چرا ز لانه می روی
مسافر خسته ی من
چرا شبانه می روی
کتاب عشق من تویی
چرا چنین بسته شدی
مگر تو هم مثل همه
ز مرتضی خسته شدی![]()
نوشته شده توسط:نرگس خانوم ![]()
سلام دوستان عزیز
می بخشید که آپ این بار دیر شد
.
این متن رو یادم نیست کی نوشتمش.فقط یادمه که یکی از زیباترین تجربه های حسی بود که تو زندگیم داشتم و آرزو می کنم یک بار.فقط یک بار دیگه بهش برسم
.
با عشق تقدیمش میکنم به هرکی عاشق حقیقیه
:
هرچه نگاشتم پرید،حکمتی داشت حتما.
ساعت 19 دقیقه بود،صدای تق تقی آرام تنها صدای خلوت.
چشمانی درشت و شیشه ای،اغلب بارانی،چشمهایی که در آن دریایی ست،گاه آرام و گاه طوفانی.
سیاه،همرنگ زمینه ی نقش ستارگان در شب.
زیر نور چراغ خواب ماه،خوابی نیست.
نسیم ملایمی می وزد،کمی سرد.
روی زمین خاکی بلند،در ارتفاع،زانوهایش را بغل کرد.
چشمان زلالش را به ماه دوخت.
به یاد آورد:
خواهر گفت:تولد خورشید چه روزیست؟
جواب داد:شب ها آسمان را نظاره کن،آن هنگام که دیدی ستارگان دررقص و جنبش اند فردا روز،روز تولد اوست.
خیره خیره به شب،موهای بلندش در دستان نسیم،سنگهای زمینی که رویش نشسته بود سرد بود اما محکم.
تنها صدا تق تق دانه های تسبیح بود که تا از لا به لای انگشتان ظریفش آزاد می شدند روی یکدیگر می خوردند...تق،تق...
چه زیبا به دانه های اناری رنگش توسل می کرد..
مادام نام او را زیر لب داشت اما صدایی نبود،خاموش..
به اسامی خاصی که می رسید اشک شوقی در چشمان برّاقش موج می زد.
گویا منتظر بود،قلبش باسرعت زیادی می تپید اماآرام بود،آرام..
نور خیره کننده ای از دور نمایان شدونزدیک می آمد.
شکّه و متعجب نور را می نگریست،چه زیبا پرتو افشانی می کرد،همچون شهاب سنگی که به سمتش می افتاد اما آهسته می آمد.
نزدیک شد،گرمای شور انگیز عشق تا به گونه های گلگون شده از سرمایش رسید او دیگر نبود..
نوشته شده توسط: نسرین![]()
خدایا ! مرا ببخش نسبت به عهدهایی که وا نهادم و بدان ها وفا ننمودم.![]()
خدایا ! مرا ببخش در آن مواردی که با زبان راه تقرب پیمودم و در عمل خلاف آن نمودم.![]()
خدایا ! مرا ببخش از نگاههای نادرست و سخنان سست و خواهش های بیشماری که نمی بایست و حرفهای ناشایست![]()
آمین یا رب العالمین.
باشد خداوند در قلبهایمان جاری باشد![]()

نوشته شده توسط:نرگس
وقتی عشق تو را میخواند به دنبالش برو گرچه راه آن صعب و دشوار است
وقتی بالهای عشق تو را در بر میگیرد تسلیم آن باش
وقتی عشق با تو سخن می گوید به آن ایمان داشته باش رویاهای شیرینت را برهم مزن .
در قبول عشق تردید مکن.عشق دروازه ی ملکوت است.
نوشته شده توسط:علیرضا
به نام خدای تعالی![]()
سلام دوستان عزیز
ما اومدیم![]()
ازکامنت هایی که گذاشتین واسمون خیلی خیلی خیلی تشکر میکنم![]()
![]()
![]()
امیدوارم از مطالبی که میزاریم خوشتون بیاد![]()
دوستون داریم.
آفرینش از قانون تضادهای خوب و بد و خوشحالی و بدبختی پیروی می کنه.
برای این که تعادل زندگانی حفظ بشه تضادها باید به مقتضی زمان، مکان و شرایط کم و بیش موازنه بشن. اگه تعادل بر هم بخوره عذاب به وجود می آد. وقتی تعادل برقرار بشه آرامش ایجاد می شه اونچه که بیش از همه چیز بر زندگی انسان تاثیر می گذاره خوشحالی و بدبختیست. لذا اونچه که بیش از همه چیز مورد توجه انسان هستش، کوشش او برای به دست آوردن خوشحالی و غلبه بر بدبختی بید
. آن خوشحالی که ما اون را بی فکرانه لذت می دونیم با عذاب همراهه. تقریبا یک بازی بی انتها از تضادهای خوب و بد در جهان انجام می گیره که: یکی می خواد از دیگری پیشی بگیره.
خوشحالی حقیقی آنسوی تضادهاست![]()
. انسان می تونه سعی کنه که پا فراسوی تضادها بگذارد! بله! ایننه!![]()
نوشته شده توسط : نرگس
