
به زانوی غم سر گزارد دلم
چنان داغدار توام روز و شب
که خونابه از دیده بارد دلم
تورا ای خدایی ترین آرزو
به دست خدا می سپارد دلم
تو رفتی ولی یاد تو ماندنیست
پس از تو چنین می نگارد دلم
تو رفتی ولی داغ تو ماندنیست
پس از تو چنین می نگارد دلم
اسیرم اسیر غم و داغ تو
سر کوی تو خانه دارد دلم
نگاهی تو بر چشم ترم
مرو تو ز خانه ای مادرم
پرستوی مهاجرم
چرا ز لانه می روی
مسافر خسته ی من
چرا شبانه می روی
کتاب عشق من تویی
چرا چنین بسته شدی
مگر تو هم مثل همه
ز مرتضی خسته شدی![]()
نوشته شده توسط:نرگس خانوم ![]()
سلام دوستان عزیز
می بخشید که آپ این بار دیر شد
.
این متن رو یادم نیست کی نوشتمش.فقط یادمه که یکی از زیباترین تجربه های حسی بود که تو زندگیم داشتم و آرزو می کنم یک بار.فقط یک بار دیگه بهش برسم
.
با عشق تقدیمش میکنم به هرکی عاشق حقیقیه
:
هرچه نگاشتم پرید،حکمتی داشت حتما.
ساعت 19 دقیقه بود،صدای تق تقی آرام تنها صدای خلوت.
چشمانی درشت و شیشه ای،اغلب بارانی،چشمهایی که در آن دریایی ست،گاه آرام و گاه طوفانی.
سیاه،همرنگ زمینه ی نقش ستارگان در شب.
زیر نور چراغ خواب ماه،خوابی نیست.
نسیم ملایمی می وزد،کمی سرد.
روی زمین خاکی بلند،در ارتفاع،زانوهایش را بغل کرد.
چشمان زلالش را به ماه دوخت.
به یاد آورد:
خواهر گفت:تولد خورشید چه روزیست؟
جواب داد:شب ها آسمان را نظاره کن،آن هنگام که دیدی ستارگان دررقص و جنبش اند فردا روز،روز تولد اوست.
خیره خیره به شب،موهای بلندش در دستان نسیم،سنگهای زمینی که رویش نشسته بود سرد بود اما محکم.
تنها صدا تق تق دانه های تسبیح بود که تا از لا به لای انگشتان ظریفش آزاد می شدند روی یکدیگر می خوردند...تق،تق...
چه زیبا به دانه های اناری رنگش توسل می کرد..
مادام نام او را زیر لب داشت اما صدایی نبود،خاموش..
به اسامی خاصی که می رسید اشک شوقی در چشمان برّاقش موج می زد.
گویا منتظر بود،قلبش باسرعت زیادی می تپید اماآرام بود،آرام..
نور خیره کننده ای از دور نمایان شدونزدیک می آمد.
شکّه و متعجب نور را می نگریست،چه زیبا پرتو افشانی می کرد،همچون شهاب سنگی که به سمتش می افتاد اما آهسته می آمد.
نزدیک شد،گرمای شور انگیز عشق تا به گونه های گلگون شده از سرمایش رسید او دیگر نبود..
نوشته شده توسط: نسرین![]()