تبليغاتX
برگزیدگان
پرستوی مهاجر
ز بس در گلو عقده دارد دلم

به زانوی غم سر گزارد دلم

چنان داغدار توام روز و شب

که خونابه از دیده بارد دلم

تورا ای خدایی ترین آرزو

به دست خدا می سپارد دلم

تو رفتی ولی یاد تو ماندنیست

پس از تو چنین می نگارد دلم

تو رفتی ولی داغ تو ماندنیست

پس از تو چنین می نگارد دلم

اسیرم اسیر غم و داغ تو

سر کوی تو خانه دارد دلم

نگاهی تو بر چشم ترم

مرو تو ز خانه ای مادرم

پرستوی مهاجرم

چرا ز لانه می روی

مسافر خسته ی من

چرا شبانه می روی

کتاب عشق من تویی

چرا چنین بسته شدی

مگر تو هم مثل همه

ز مرتضی خسته شدی

 نوشته شده توسط:نرگس خانوم

نوشته شده توسط جویندگانی کوچک در طریقت بزرگ ... در دوشنبه 1387/02/30 ساعت 19:7 | لینک ثابت |